عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

183

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

پذيرفت و گفت : خداوند حقّ هركسى را ميدهد و هرچيزى را بجاى خودش ميگذارد هماى بجانب وى رفته او را در بر گرفت و اشك شادى از ديده فروريخت و امر داد گازر و زنش را مال فراوان دهند و هردو را در سلك خاصان خويش درآورد و آنگاه اموال و خزائن خود را به دارا تفويض و سران سپاه و مؤبدان را خوانده بشرح ماوقع پرداخت و آنانرا گفت : اينست دارا بن بهمن پادشاه شما و چون فر ايزدى از وجناتش طالع بود اين قصّه را بسمع قبول پذيرفته سر تعظيم در پيشگاهش فرود آوردند و اظهار اطاعت و انقياد نمودند . وقوع اين امر در سال سىام سلطنت هماى بود .

--> بقيه از صفحهء قبل ز ويران خروشى به گوش آمدش * كز آن سهم از جان خروش آمدش كه اى طاق آزرده هشيار باش * بدين شاه ايران نگهدار باش چنين گفت با خويشتن رشنواد * كه اين بانگ رعد است اگر تندباد دگرباره آمد ز ويران خروش * كه اى طاق چشم خرد را مپوش كه در تست فرزند شاه اردشير * ز باران مترس اين سخن ياد گير سه بار اين هم آواز آمد به گوش * شگفتى دلش تنگ شد زان خروش بفرزانه گفت اين چه شايد بدن * يكى را سوى طاق بايد شدن برفتند و ديدند مردى جوان * خردمند با چهرهء پهلوان بفرمود كورا بخوانيد زود * خروشى بر اين‌سان كه يا رد شنود برفتند و گفتند اى خفته مرد * ازين خواب بر خاك بيدار گرد چو دارا باسب اندر آورد پاى * شكسته رواق اندر آمد ز جاى چنين تا بلشگرگه روميان * همى تاخت بر سان شير ژيان زمين شد ز رومى چو درياى خون * جهانجوى را تيغ بد رهنمون به پيش صف روميان كس نماند * ز گردان شمشير زن بس نماند همه لشگر روم برهم دريد * كسى از يلان خويشتن را نديد چو زو رشنواد اين شگفتى بديد * ز شادى دل پهلوان بر دميد به منزل بدان طاق ويران رسيد * كه داراب را اندر او خفته ديد زن گازر و شوى را رشنواد * ز هرگونه پرسيد و كردند ياد بگفتند با او سخن هرچه بود * ز صندوق و از گوهر نابسود هم اندر زمان مرد پاكيزه راى * يكى نامه بنوشت نزد هماى ز داراب و از آب و از خوابگاه * همان جنگ او اندر آن رزمگاه چو آن نامه برخواند و گوهر بديد * سرشكش ز مژگان برخ برچكيد فرستاده را گفت گريان هماى * كه آمد جهان را يكى كدخداى